روزی که این بلاگو باز کردم(مغازه اس دیگه!)فکر می کردم بهترین دوستارو دارم تک تک پست هام به اونا ربط داشت فکر می کردم دوستام تموم زندگیمن کسایی که ادعای رفاقت داشتن از یه دشمن هم بیشتر بهم ضربه زدن تا چه حد می تونم کاراو رفتاراتونو نادیده بگیرمو به خودم بگم که اصلا مهم نیستن.
دلم شکسته چه طور انتظار داری با این کاری که کردی بیام بگم چته؟؟تو که می دونستی تا چه حد غرورم برام اهمیت داره البته نه به اندازه دوستیمون ولی کار تو کار یه دوست نبود پس قرار بود غرور من واسه کی شکسته بشه؟؟می دونی چیه؟؟مشکل تو تنهایی بود نه دوستی.هیچ وقت یادم نمیره...
نمی دونم تو که ادعای دوستی ثابتو داشتی چرا اینقد زود ادعات تو خالی در اومد اگه هم من مقصرم تو هم بی تقصیر نبودی نه هنوز بلاگ دیگه ای در کار نیست چون من احمق هنوز وقتی نت میام تموم وقتم به searche mail boxام میگذره که ببینم شاید شما یادی از ما کرده باشین ولی امیدوارم دیگه اونقد احمق نباشم امیدوارم
میدونم اگه یه روز هر کدوم از شماها این پست رو بخوونین خوب می فهمین کجاش منظورم شما بودین .بیخیال من نه میام از تو دلیل بپرسم با این کاری که کردی می تونی این آرزو رو به ... ببری و منم دیگه بیکار نیستم که دنبال mailبگردم.خب حالا می خوام یه جای دیگه یه شروع تازه زو تجربه کنم.
پایانsome where to say some thing!!
ولی خب من می دونم خدا مثل همیشه سر جلسه به وسیله ی اون فرشته های گوگولی اش جواب رو برام می فرسته مگه نه خدا؟
ضایعم نکنی یه هو!!![]()
شهرت:زنده
نام پدر:آدم
شغل:آبیاری گیاهان دریایی
میزان تحصیلات:تا دلت بخواهد
سلامت روانی:در حد اعلا (اسکیزوفرنی+سایکوزیسم+نوروزیسم+...)
وضعیت مالی:آخرشه(لحافم آسمونه تختم زمینه!)
لطفا به این قسمت با دقت پاسخ دهید:
۱)اوقات فراغت خود را چگونه می گذرانید؟
ج-روزا تو بالکن می شینم تا وقتی همسایمون می آد تو حیاط با سنگ بزنم تو کله اش وقتی تو خیابونم زنگ خونه ها رو می زنم و می گم یه لحظه تشریف می آرین دم در و بعد خودم می رم .وقتی دانشگاهم رو لباس دخترا سوسکایی که قبلا جمع کرده بودم رو میندازم و آدامسمو رو صندلی که بیشترین احتمال نشستن روش هست می چسبونم!!
۲)علاقه مندی های خود را بنویسید:
ج)از همه بیشتر به خودم علاقه دارم بعدم به فکرای خودمو کارای خودمو کلا هر چی مربوط به خودمه!!
۳)چی شد که تصمیم گرفتین این پرسش نامه را پر کنید؟
ج)دیدم یه عده بیکار مثل خودم پیدا می شن که دقیقا همه چیزشون شبیه منه گفتم شاید اونا اینو بخوونن اون وقت این جوری احساس تنهایی تو این دنیای بزرگ نمی کنن!!!
نوشته بالا کابوس های یه روان پریش بود اگه تا آخرش رو خووندی حتما خودتو به یه روان کاو نشون بده اگه تا نصفه خووندی احتیاط های لازم رو به کار ببر و تا حد امکان با انسان های روان پریش بر خورد نداشته باش و اگه کلا نخووندی بهت تبریک می گم چون در سلامت روانی کامل به سر می بری
الان من به این نتیجه رسیدم که خیلی خوشحالم که دانشجوی پزشکی هستم !!!!!!!
اگه ازت بپرسن که یه جمله در مورد خودت بگی تو چی می گی؟یه بار اتفاقی جمله ی یکی رو در مورد خودش خووندم نوشته بود:یه مداد با یه عالمه کاغذ! خیلی بهش حسودیم شد .فکر کن وقتی بتونی خودتو با یه مداد خالی کنی چقدر می تونی زندگی خوبی داشته باشی.
خوش به حال پتروس ! یه شب بیدار موند ولی یه تاریخ اونو شناخت یا دهقان فداکارو یادته؟؟اومد تو کتاب فارسی!!اچی کار کرد؟چه می دونم !می گن فداکار بودن اینا!ولی جدی جدی فداکار بودن ؟؟حتما بودن دیگه ...چون مردم می گن
دلم یه هیجان می خواد ولی زندگی این قدر یه نواخت شده که من افتادم به چرت و پرت گفتن...رسما دارم هذیون می گما.مخم پره می خوام خالی اش کنم ولی هیچی به ذهنم نمی رسه من فقط به چند جمله نیاز دارم می دونم یه چیزی تو اون گیرو گوشه های مغزم گیر کرده وقتی اونو پیدا کردم و تونستم به زبون بیارم حالم خوب می شه.میدونم ...وایییییییییییییییی خدایا قاطی کردم .کمک!!!![]()
دوستای عزیزم با اینکه نظراتون برام خیلی ارزش داره ولی فعلا کامنتمو می بندم وبا اجازتون تا یه مدت بهتون سر نمی زنم!!![]()
یه لیوان رو میزمه بهش خیره می شم...خالیه... پس واسه چی رو میز منه؟؟؟چشمامو می بندم به این فکر می کنم چه روز خوبی داشتم ۲باره چشامو باز می کنم ...اااا...لیوان پر بود !!!خیلی عجیبه!!از این فاصله نمی تونم تشخیص بدم چی تو لیوانه .باید بلند شم...لیوان تو دستمه .پر آبه .ولی یه مشکلی وجود داره اونم اینه که این آب فوق العاده کثیفه.بوی بدی می ده!!!این این جا چی کار می کنه؟؟؟خسته شدم دیگه فکرم کار نمی کنه ۲باره چشامو می بندم وووااای چرا این قدر دل تنگم؟؟؟نمی دونم واسه چی!روز خوبی داشتم؟؟؟واقعا جوابی براش ندارم فقط می دونم این چند ساعت آخرش افتضاح بود حالا می فهمم من روز خوبی نداشتم چرا به خودم دروغ گفتم؟؟نمی دونم ...بازم نمی دونم ...چشامو باز می کنم ...هنوز لیوان تو دستمه. بهش خیره می شم...چیزی توش نیست .خالیه خالیه .انگشتام داخل اشو لمس می کنه ...خشکه ولی تمیزه!!!!
آخه این شد امنیت ؟؟؟
بابا به جای این که اراذل و اوباش رو جمع کنند چرا ما هارو می گیرن؟؟؟
نمی دونم شاید اونا ما رو اراذل و ااوباش می بینن ولی خدایی احمق تر و ترسو تر از این دیوونه ها ندیدم!!
عجب دوره ای شده ...بچه که بودیم برامون پلیس نشونه ی اعتماد و امنیت بود .چه قدر شعر در موردش تو مهد می خوندیم.کلی ذوق می کردیم تو خیابون پلیس می دیدیم ولی الان چی؟؟!!!
من به شخصه وقتی الگانس و اون ون های مزخرف رو می بینم ۴ ستون بدنم شروع می کنه به لرزیدن
.با ما می خوان چی کار کنن؟؟می خوان احمق هایی مثل خودشون بشیم؟؟یعنی امثال من امنیت جامعه رو تهدید می کنن؟؟یا خود این آدمای ...؟؟
نمی دونم شاید شما امنیت رو به خوبی حس می کنین ولی من دیگه در کنار یه جانی بیشتر احساس امنیت می کنم تا اینکه تو خیابون از جلوی این آدما رد بشم!!!چرا ما ساکتیم ؟؟یعنی کار درستیه؟؟!!![]()
![]()
![]()
دیروز دلم بد جوری گرفته بود.با خودم گفتم چی کار کنم که یه دفعه یاد خدا افتادم فوری آماده شدم و زنگ زدم به آژانس گفتم آقا یه ماشین می خوام واسه طرفای روشنایی البته یه خورده جلوتر می خوام برم یعنی طرفای یگانگی!!گفتن شرمنده خانوم ماشین نداریم
خیلی ناراحت شدم خواستم بی خیال شم ولی دیدم این همه آماده شدم بذار با تاکسی برم رفتم سر کوچه .چه ترافیک وحشتناکی بود حالا تاکسی کجا گیر می اومد.دیگه واقعا داشتم کم می اوردم ولی با خودم گفتم حالا که این جوریه من یکی کم نمی آرم پیاده می رم!!یا علی گفتم و راه افتادم!سر بالایی بدی بود خیلی سخت بود خیلی هم شلوغ بود همه داشتن همون طرفی می رفتن یاد حرف دوستم افتادم با خودم گفتم یعنی می شه من بالای اون سر بالایی برسم!!!ولی دوباره ناامید شدم چون دیدم وقتی این همه آدم با خدا کار دارن دیگه خدا به من که اکثرا فراموشش می کنم توجهی نمی کنه!!داشت گریه ام می گرفت
.چشمامو بستم...یه لحظه احساس کردم یه چیزی عوض شد .چشمامو باز کردم...ووواااای من بودم و خدااااااااا!!!وای چه سکوتی !فوق العاده بود .به خدا نگاه کردم ووای چه لبخند آرامش بخشی ...گفتم:خدایا خیلی دلم گرفته...گفت:همیشه با تو هستم همه جا .پس ناراحت نباش چون من همه ی شادی های دنیا رو واسه تو آفریدم تنها نیستی چون که من همیشه همه جا با توام وتنهات نمی ذارم و ناامید نباش چون که من همیشه پشت توام پس برو جلو که من با توام...و من ایمان دارم که خدای من من رو تنها نمی ذاره...دوستت دارم خدایااااااااااااااااااااااا
امروز با آتنا طبق معمول قرار داشتم کافیه یک انسان دوپا فقط یک بار با من قرار داشته باشه تا بفهمه که من چه آأم خوش قولیم ولی آتنا هنوز اینو نفهمیده فکر کنین چقدر خنگ می تونه باشه!!!
خلاصه من طبق معمول ۳۰ دقیقه دیر به سر قرار رسیدم و این آتنای خنگ تعجب کرده بود فکر کنین؟!!!!!
این از این !!من برای اولین بار آتنا رو خشمگین دیدم واییییییییییی
خیلی قیافه اش هیجان انگیز بود ولی از اون جایی که آتنا فراموش کاره ۵ دقیقه بعدش یادش رفت که عصبانی باشه و دوباره شد همون ... من!!!
راستی امروز نتیجه ی کنکور رو دادن چرا دوست من خوب نشد؟؟!!!![]()
بالاخررررررررررررررررررررررررررره تموم شد هیییییییییییییییییییییییییی!!وای بعد از ۱ ماه بد بختی امتحانا تموم شد ووواااای باورم نمی شه خدایا قربونت برم نمی شد زودتر تموم اش کنی که من این قدر بد بختب نکشم؟؟!!خوب حرف خاص دیگه ای ندارم خب پس خداحافظ!!!!![]()
امروز امتحان IT داشتیم.قبلا ۸ نمره از ۱۰ نمره رو گرفته بودم و امروز هم امتحانمون ۱۰ نمره ای بود .من بی ظرفیت هم با پشتوانه ی اون ۸ نمره درس نخوندم!رفتم سر جلسه...باورم نمی شد هیچی بلد نبودم
ووووواااایییییی...خیلی بد بود به زور یه ۲ ۳ تایی رو زدم وقتی اومدیم بیرون همه قیافه ها علامت سوال بود
...خلاصه امتحان رو شروع کردیم به چک کردن .روز بد نبینین الهی تو زندگی من از اون ۴۰ تا سوال فقط ۶ تا درست نوشته بودم
!!غیر قابل باور بود.نکته مهم می دونین چیه این که همه ۱۰ ۲۰ ۳۰ ۴۰ کرده بودن سر امتحان ولی من این کارو نکردم!!وووواای خدایا چرا این کار رو نکردم
آخه ۱۰ ۲۰ ۳۰ ۴۰ مگه چه قدر سخت بود
.احساس می کنم دوران بچگی نداشتم اصلا.اگه داشتم حتما یادم می اومد که ۱۰ ۲۰ ۳۰ ۴۰ کنم![]()
نتیجه اخلاقی:به فرزندان خود اجازه بدهید که تا می توانند ۱۰ ۲۰ ۳۰ ۴۰ را تمرین کنند تا در آینده(دانشگاه)دچار مشکل نشوند!!!!![]()
دیروز آتنا نیش اش تا بنا گوشش باز بود من هم در معایناتم به این نتیجه رسیدم که احتمالا دچار افسردگی پس از زایمان شده !واسه همین اونو بردم بگردونم داشتیم همین جوری قدم می زدیم که یه هو کاملا اتفاقی رسیدیم بالای قله ی دماوند!دیدیم دلمون واسه سرسره بازی تنگ شده خودمونو پرت کردیم داخل سوراخ آتشفشان!وقتی رسیدیم پایین بهار رو دیدم!داشت تو گدازه ها شنا می کرد!گفتم:ااا تو اینجا چی کار می کنی؟؟گفت:تابستون گرمیه دارم آب تنی می کنم!دیدیم بهار شاده واسه همین ولش کردیم و همین جوری به پایین رفتنمون ادامه دادیم تا جایی که از اون ور زمین سر در آوردیم!اگه گفتی کجا بود؟!خوب معلومه آمریکا دیدیم حالا که اونجاییم یه سر هم به پرنیان بزنیم.رفتیم در خونه اش وقتی دید ما هستیم گفت برین گم شین پرستو می خواد بیاد حوصله ی شما دو تا رو نداره!خلاصه بی خیال شدیم یه تاکسی گرفتیم بر گشتیم ایران!تا برسیم شب شده بود .از سانفرانسیسکو تا تهران ترافیک نبود ولی جردن ترافیک بدی بود واسه همین شب رسیدم خوونه!وقتی رفتم خونه مامانم گفت گوشت نداریم منم رفتم به خانوم پاس بخش استاد تشریح جسد گفتم اونم اجازه داد من رون یکی از جسد ها رو بکنم خلاصه رون رو کندم و به مامانم دادم اونم یه آب گوشت مشت درست کرد و خوردیم!امروز صبح خونمون زلزله اومد زنگ زدم به اتنا گفت خونه ی ما سیل می آد تازه یادم اومد دیشب که زنگ زدم به پتروس فداکار واسه این که جواب موبایل اش رو بده انگشت اشو از تو سوراخ سد در آورد و واسه همین خونه ی آتنا اینا سیل اومده !دیگه از بس زمین بی خودی می لرزید حوصله ام سر رفت و رفتم بیرون!تو راه نوا رو دیدم داشت پمپ بنزین ها رو بار می کردمی برد گفتم :چی کار می کنی؟گفت:بنزین می خواد سهمیه بندی بشه!دیدم فایده نداره رفتم تیمارستان اون جا هم امتحان ورودی داشت.امتحان دادم قبول نشدم !پرسیدم:چرا؟!گفتن: دیوونه ها دروغ نمی گن !!
خوب یادتونه یه روزهایی می گفتم امتحان نیم ترم آناتومی دارم؟!!خوب طبیعتا هر امتحانی یه جوابی هم داره!خب امروز جواب امتحان آناتومی رو رفتیم گرفتیم!با استاد داشتیم می رفتیم طرف اتاق اش که یه صدای استاد استاد اومد .اطراف رو نگاه کردیم کسی نبود آخرش هم به این نتیجه رسیدیم که احتمالا جن زده شدیم بر گشتیم که با استاد گراممون به راه پر اضطراب!(آخه داشتیم می رفتیم جواب اامتحان رو بگیریم)ادامه بدیم که یه هو آقای ص مثل اجل معلق روبه رومون سبز شد البته با یه چیز عجیب تو دستاش!!یه نایلون پر میوه
!!این آقای میوه فروش(!) گفتن :استاد میوه میل می کنین؟؟!استاد گفتن؟:به چه مناسبت پسر گلم(استادمون ترکه!از این سوالش تعجب نکنین!)آقای ص که مساله ترک بودن استاد کاملا براش حل شده بود به ما گفت:شما نمره هاتونو پیدا کنین تا من هم واسه استاد میوه پوست بکنم!!خلاصه ما به تفحص مشغول شدیم و آقای ص هم میوه ها رو پوست می کند و در درون دهان مبارک استاد می چپوند.چشم های استاد گرد شده بود .بچه ام بیچاره هنوز براش این یه معماس که چرا هر موقع می خواد نتیجه ی امتحان آناتومی رو بده هر چی میوه و دلستر و... وجود داره سر ریز می شه تو شکم اش؟؟!!من نمره امو بالاخره پیدا کردم ولی خیلی علاقه داشتم ببینم آیا این شیکرک بستن آقای ص نتیجه می ده یا نه!!!!!![]()
طبق معمول کلاسمون تموم شده بود و چون امتحان هم تا یه مدتی دست از سرمون برداشته بود تصمیم گرفتیم بریم علافی
!هر چی فکر کردیم جای خاصی به مخ امون نرسید آخراش هم گفتیم بریم همین پارک رو به روی دانشگاه ,پارک لاله
!چند روزی می شد خنده ی خونم پایین افتاده بود اونم واسه اینکه آتنا بد اخلاق شده بود حالا بگذریم که دلیل اش چی بود
.خلاصه...به زور بردم اشون پارک .بعد از یه مدت راه رفتن رسیدم به وسایل بازی.وایییییی دلم پر زد واسه تاب بازی!
این قدر اصرار کردم و این قدر نق زدم تا بالاخره حاضر شدن بیان بریم تاب بازی!!واییییی چه حالییی داد خدااااااااااااااااا بود.حالا چند صد بار این مقنعه هامون هم افتاد مهم نیست خلاصه داشتیم خوش می گذروندیم که ۲ تا پسر و یه دختر رد شدن و پسرا واسه ما دست زدن!!گفتم ااااا چی شد؟؟!!اونا گفتن برگرد می بینی!!برگشتم دیدم اااااااااااااااااا مامورای پارک سوار بر موتور دارن از پشت ما رو می بینن!
!منم اصلا به روی مبارک نیاوردم و ادامه دادم
!!بیچاره ها دیدن نه من آدم بشو نیستم گفتن یا الله!!!!
بعد تازه دوستام بر گشتن و اونا رو دیدن آتنا که داشت پس می افتاد
!یارو گفت خانوما شما چند سالتونه؟؟کفتیم ۱۸ سال و اندی!!گفت :و الان در حال انجام چه کاری بودین می دونین که این قسمت مخصوص بچه هاس؟؟!!دختر های هم سن شما تشکیل خونواده دادن!!اون وقت شما دارین بازی می کنین؟؟؟!!من به خاطر خودتون می گم شخصیت اتون خرد می شه!!!آتنا هم تموم مدت داشت می گفت بله بله شما راست می گین
!
!اعصابم خرد شده بود .پلیسه بر گشت گفت مثل اینکه شما بدتون اومد من اینا رو گفتم!!(تو دلم گفتم نه بابا تازه دارم از خوشحالی عروج می کنم) گفتم :فکر نمی کردم واسه تاب بازی سنی تعریف شده باشه !شما حتی اگه ما بخندیم هم به ما گیر می دین چون نمی تونین شادی ما رو ببینین!!و در این جا خفه شدم چون آتنا این قدر سیخ زد تو کمرم که بد بخت سوراخ شد!!
یاروو برگشت گفت:نه خانووم شما شاد باشین ولی لطفا این جوری نه و رفت...فکر می کنین ما نشستیم بعد از این گریه کردیم
؟؟!!نه سخت در اشتباه اید ما رفتیم الا کلنگ بازی کردیم!!و بعد هم از یه دست فروش آلاسکا های بهداشتی خریدیم و خوردیم !تازه اگه این دو تا پلیس به ما گیر نمی دادن به ما این قدر خوش نمی گذشت!!حالا دیگه کلی سوژه داریم !راستی آقای پلیس واسه ما اسم هم انتخاب کرد:انگشت نما!!!!![]()
![]()
سلام!!دیگه واقعا کم آوردم
!نمی دونم چی بگم...البته اصلا نمی خوام غر بزنم که ۱شنبه امتحان نیم ترم آناتومی دارم!!خداییش جالب نیست که آدم تازه خرداد امتحان نیم ترم داشته باشه؟؟!!یادش به خیر قبلا ها که مدرسه می رفتم این موقع در حال خود کشی(جون عمه ام)واسه پایان ترم بودم
...اییییی بابا مثل اینکه پیر شدیم!!![]()
بهتره دیگه لفظ اردو رو به کار نبرم چون اردو رو یه هفته در میون نمی رن!!خلاصه دوباره با برو بچز رفتیم گلاب دره کلی حال داد هوا فوق العاده بود بعد شرط بندی هفت خبیث بازی کردیم قرار شد نفر آخر اگه دختر بود بره تو رودخونه قدم بزنه!و اگه پسر بود برقصه!!حالا فکر می کنین کی آخر شد؟؟!!خوب معلومه دیگه آقاتون سحر خانوم
!!ووووووووای بچه ها گفتن حاضریم برقصی و تو آب رود خونه(که فوق العاده سرد بود)نرم ![]()
ولی از اون جایی که من فوق العاده در زمینه ی رقص ماهرم!ترجیح دادم که برم تو رودخونه
!بعد از اون هم کز کردمو همه ژاکت هاشونو به من بخشیدن!!البته من با یکی رفع نیاز کردم !!![]()
یه موقع اینقدر فکرهای مختلف مثل کرم های مزاحم تو مخ ات وول می خورن که با نوشتن سعی می کنی خالیشون کنی تا یه خرده اون مخ بد بخت ات استراحت کنه.یه زمانی هم مثل الان من اون قدر که مخ ات در خلا فرو رفته و هیچ فکری توش نیست که سعی می کنی با نوشتن اونو به فکر کردن مجبور کنی...وقتی یه استاد می پرسه :شما شادین؟؟!!بعد ۹۰٪ بچه ها می گن نه .اون وقت منی که سعی میکنم همیشه خوشحال باشم با خودم می گم خوب پس تو مشکل داری .تو دیگه حق نداری شاد باشی ...زشته.........!!!!!!!!!!!!!
چرا آآدمایی که شادن باید احساس عذاب وجدان بکنن؟؟خوب من چی کار کنم که سرعتم بالاه و درسی رو که بقیه ۷ ساعت براش می خوونن من ۱ ساعته تموم می کنم؟؟من ادعای IQ بالا ندارم فقط ساده گرفتم .خوب بابا اگه بلد نیستی شاد باشی خب چرا حال بقیه رو می گیری؟؟!!
فکر کن...این قدر بچه هامون داغونن که صبحا من که از شکلات بدم می اد یه شکلات می خورم و با خودم تکرار می کنم که تو به هر چی می خواستی تو زندگی ات رسیدی و این جوری به جنگ افسرده های دانشگاه می رم...اصلا مهم نیست که وقتی میری بیرون به قد شلوارو مانتوات گیر می دن یا اینکه چرا موهات معلومه!!!اصلا اینا مهم نیست.شادی های من مال خودمه و هیچ قدرتی نمی تونه اونو از من بگیره...شرمنده که زیاد شد ولی اجباری در خووندنش ندارم.
memory card مخم کاملا پر شده فردا هم امتحان میان ترم حذفی بافت دارم بعد ۴ شنبه آناتومی شنبه بیوشیمی ...خدایا آخه 128mb هم ظرفیت بود که به من دادی ؟؟؟!!!این که با ۲ تا اسم پر شد بقیه اشو رو چی بریزم؟؟!!!![]()
![]()
حالا خدا کنه فردا از الهامات بی نصیب نمونم!!![]()
دیروز روز جالبی بود با بچه های دانشکده رفتیم کوه اونم نه هر کوهی...کلکچال.واقعا حال داد.تازه دیروز بود که فهمیدم عجب بچه های باحالی داریم.هر کدوم واسه خودشون تیکه ای بودند.جاتون خالی اولش توسط برادران بسیج و سپاه محاصره شدیم.بعد تازه یادمون افتاد که این هفته هفته ی ارتشه و خوب کلکچال هم که خوراک برو بچ بسیجه.در نتیجه ما کمی صبر کردیم تا برادران صعود کنند و بعد ما با رعایت فاصله کوه نوردی خودمون رو شروع کردیم.راستی یکی از برادران بسیج چفیه ی خودشو به یکی از خواهران گروه ما که مصدوم شده بود اهدا کرد!!!بنازم این بخشندگی رو...
جالبه ها ...بعضی ها واقعا پدیده هستند ولی تا حالا شده شما ببینین که اونا بگن ما پدیده ایم؟؟؟!!!حالا یه سوال دیگه اونایی که می گن ما پدیده ایم آیا واقعا هستند؟؟یا اینکه نه فقط واسه خودشون چایی می ریزن؟؟اصلا چه گیریه ...بابا همه پدیده ایم با این اعتماد به نفس هامون