تبليغاتX
بهتره چیزی نگی!!
سلام.آخرین سلام به تموم آدمایی که به بلاگ من گاهی سر می زنن که البته تعدادشون انگشت شماره.آره می خوام برم نمی دونم از کجا فهمیدی شاید تو نظرات دیگران فهمیدی که می خوام برم در هر صورت من نصف commentهام بعد چند روز پاک میشه و نمی بینم.

روزی که این بلاگو باز کردم(مغازه اس دیگه!)فکر می کردم بهترین دوستارو دارم تک تک پست هام به اونا ربط داشت فکر می کردم دوستام تموم زندگیمن کسایی که ادعای رفاقت داشتن از یه دشمن هم بیشتر بهم ضربه زدن تا چه حد می تونم کاراو رفتاراتونو نادیده بگیرمو به خودم بگم که اصلا مهم نیستن.

دلم شکسته چه طور انتظار داری با این کاری که کردی بیام بگم چته؟؟تو که می دونستی تا چه حد غرورم برام اهمیت داره البته نه به اندازه دوستیمون ولی کار تو کار یه دوست نبود پس قرار بود غرور من واسه کی شکسته بشه؟؟می دونی چیه؟؟مشکل تو تنهایی بود نه دوستی.هیچ وقت یادم نمیره...

نمی دونم تو که ادعای دوستی ثابتو داشتی چرا اینقد زود ادعات تو خالی در اومد اگه هم من مقصرم تو هم بی تقصیر نبودی نه هنوز بلاگ دیگه ای در کار نیست چون من احمق هنوز وقتی نت میام تموم وقتم به searche mail boxام میگذره که ببینم شاید شما یادی از ما کرده باشین ولی امیدوارم دیگه اونقد احمق نباشم امیدوارم

میدونم اگه یه روز هر کدوم از شماها این پست رو بخوونین خوب می فهمین کجاش منظورم شما بودین .بیخیال من نه میام از تو دلیل بپرسم با این کاری که کردی می تونی این آرزو رو به ... ببری و منم دیگه بیکار نیستم که دنبال mailبگردم.خب حالا می خوام یه جای دیگه یه شروع تازه زو تجربه کنم.

پایانsome where to say some thing!!

 

+ یه کابوس دیگه در 87/08/22ساعت 9 PM  توسط نا شناس  | 

خدایا من نمی دونم این چه حکایتیه که من همیشه یه روز قبل امتحان اگه خودم خودمو بزنم از درو همسایه هم تو این کار کمک بگیرم بازم نمی تونم درس بخوونم اصلا انگار طلسم شده .هی این وجدان همیشه خفته ام تو چنین روز نحسی بهم نهیب می زنه که سحر پاشو یه غلطی بکن یه درسی بخوون ولی خب اونم نمی تونه کاری رو از پیش ببره !!حالا این صغری کبری واسه چیه؟خب معلومه من فردا امتحان فیزیو دارم و الان مثل منگل ها دارم چرت و پرت تو یه جای چرت تر می نویسم

ولی خب من می دونم خدا مثل همیشه سر جلسه به وسیله ی اون فرشته های گوگولی اش جواب رو برام می فرسته مگه نه خدا؟ضایعم نکنی یه هو!!

+ یه کابوس دیگه در 87/02/31ساعت 8 PM  توسط نا شناس  | 

هیی دلتون بسوزه ...تعطیلات داشتم به چه توپی...چیه دلت سوخت؟؟خب خدا رو شکر...ببین همین الان می گم...اگه فکر کردی من ۲ تا از پست های قبلیم رو که فوق العاده داغون بودن رو پاک کردم باید بگم گول خوردی چون اینا همش توهم فانتزی توه و اصلا من چنین کاری نکردم...تازه می تونین از این نظر هم دلتون بسوزه چون من ... مثقال هم درس نخووندم و می خوام این ترم مشروط بشم (آتنا تو که می دونی جا خالی رو با چه کلمه ای پر کنی؟!)...به افتخار داش سحر کف مرتب

+ یه کابوس دیگه در 87/01/14ساعت 1 PM  توسط نا شناس 

عجب جای باحالی شده!!هر چی می نویسم فرداش می آم پاک می کنم!!اینم از حرف های دل ما!!!
+ یه کابوس دیگه در 86/12/25ساعت 8 PM  توسط نا شناس  | 

بالاخره به یکی گفتم !!!بیچاره آخی دلم براش سوخت بیچاره بد جوری تو کف اش مونده بود!!هی واسه خودش تکرار می کرد ولی باورش نمی شد به گوش های خودش شک کرده بود شایدم به عقل خودش!!الهی بمیرم قادر نبود واسه خودش تجزیه تحلیل کنه!!مونده بود چی بگه!!این جوری بود که نه سحر بگو دروغه نه سحر بگو که دروغه  نه بگو وگرنه مجبورم به همه چی شک کنم!!!ولی خب من راست اشو گفتم به خدا سعی  کن منو درک کنی!!!!
+ یه کابوس دیگه در 86/11/26ساعت 9 PM  توسط نا شناس 

بازم آخر ترم شد و من دیوونه شدم البته دیگه آخراشه این جنین و بیو شیمی رو که بدم تمومه ولی خستگی که از این امتحانا تو تنم موند فکر کنم تا چند ماه دیگه در نره!هر بار وقتی حالم خوبه واسه خودم خیال بافی می کنم و می گم آره خب چند ساله دیگه عمومی ام تموم می شه بعد طرح امو می گذرونم بعدشم تخصص می دم و می شم جراح مغز درست حسابی !!ولی خدا نکنه آخر ترم بیاد دیگه اون موقع می شه که من به این نتیجه می رسم که نه خب همین که من دانشگاه قبول شدمو چند ترمی هم واسه تنوع خووندم کافیه!به اندازه کافی توانایی هامو ثابت کردم خب حالا بسه دیگه تا همین جا کافیه!!و این روند هر ترم دوباره تکرار می شه!ببینم تو که داری این متن رو می خوونی تا حالا نشده تحت فشار باشی ؟تا حالا نشده از اون فشار دیوونه بشی؟؟تا حالا نشده سعی کنی با یه چیزی مثل نوشتن خودتو خالی کنی؟؟فکر کنم همه موارد بالا واست پیش اومده پس به من خرده نگیر!!!

+ یه کابوس دیگه در 86/11/04ساعت 11 PM  توسط نا شناس  | 

اسم:موجود

شهرت:زنده

نام پدر:آدم

شغل:آبیاری گیاهان دریایی

میزان تحصیلات:تا دلت بخواهد

سلامت روانی:در حد اعلا (اسکیزوفرنی+سایکوزیسم+نوروزیسم+...)

وضعیت مالی:آخرشه(لحافم آسمونه تختم زمینه!)

لطفا به این قسمت با دقت پاسخ دهید:

۱)اوقات فراغت خود را چگونه می گذرانید؟

ج-روزا تو بالکن می شینم تا وقتی همسایمون می آد تو حیاط با سنگ بزنم تو کله اش وقتی تو خیابونم زنگ خونه ها رو می زنم و می گم یه لحظه تشریف می آرین دم در و بعد خودم می رم .وقتی دانشگاهم رو لباس دخترا سوسکایی که قبلا جمع کرده بودم رو میندازم و آدامسمو رو صندلی که بیشترین احتمال نشستن روش هست می چسبونم!!

۲)علاقه مندی های خود را بنویسید:

ج)از همه بیشتر به خودم علاقه دارم بعدم به فکرای خودمو کارای خودمو کلا هر چی مربوط به خودمه!!

۳)چی شد که تصمیم گرفتین این پرسش نامه را پر کنید؟

ج)دیدم یه عده بیکار مثل خودم پیدا می شن که دقیقا همه چیزشون شبیه منه گفتم شاید اونا اینو بخوونن اون وقت این جوری احساس تنهایی تو این دنیای بزرگ نمی کنن!!!

 

+ یه کابوس دیگه در 86/10/27ساعت 10 PM  توسط نا شناس  | 

از حرفای تکراری خسته شدم و از درسای تکراری بیشتر!!!خدایا اگه نخوام باید کی رو ببینم ؟؟!! اگه...آخه احمق جون چی خیال کردی ؟؟!!! که حالا چی مثلا؟؟؟هستی ... خب باش به من چه؟؟؟؟!!!آخه چرا نمی خواهی واقعیت رو ببینی ...چرا اون چشای نا بینات رو(!!!)باز نمی کنی که ببینی چقدر بد بختی...مثلا به خودت می گی آدم ولی اندازه ی سوسک هم نمی فهمی البته از تو انتظار زیادی نمی شه داشت واسه تو اصلا واژه ی فهم غریبه اس حالا من انتظار دارم بفهمی!!!!من چقدر احمق ترم که چنین انتظاری از تو دارم !!!می خوایی بهت بگم شعورت در چه حده؟؟؟خب بهت می گم نمی خواد خودت رو خسته کنی اصلا در تو چیزی به اسم شعور وجود نداره...هر وقت تونستی تو کویر لوت یه چاه آب پیدا کنی اون موقع امید وار باش شاید اپسیلون شعوری در تو پیدا شد!!!برات متاسفم!!!!

نوشته بالا کابوس های یه روان پریش بود اگه تا آخرش رو خووندی حتما خودتو به یه روان کاو نشون بده اگه تا نصفه خووندی احتیاط های لازم رو به کار ببر و تا حد امکان با انسان های روان پریش بر خورد نداشته باش و اگه کلا نخووندی بهت تبریک می گم چون در سلامت روانی کامل به سر می بری

 

+ یه کابوس دیگه در 86/10/07ساعت 9 PM  توسط نا شناس  | 

بابا من نمی دونم واحد تربیت به چه درد دانشجوی پزشکی می خوره ؟؟؟اونم این مدل تربیت!!!که ۱۲ دور دور زمین بسکتبال بدویی در ۶ دقیقه به عبارتی مثل خر البته بلا نسبت خر!!!احتمالا واسه اینه که اگه گفتن مریض اتاق ۴۴۴۴۴ در طبقه ۲۴ حالش بده و تو هم طبقه همکفی بتونی سریع خودتو برسونی چون اگه یه خرده واقع بین باشی درک می کنی که با امکانات ایران بیمارستاناش یا آسانسور نداره یا اینکه خرابه!!!حالا اگه از بحث دو بگذریم نمیدونم این دراز نشست و انعطاف و این جور چیزارو چه جوری تفسیر کنم.احتمالا دراز نشست واسه اینه که عضله هامون قوی بشه تا بعدا وقتی خواستیم در کنار حرفه ی مقدس پزشکی(!!!!!!!!!)شغل نظافت چی بیمارستان رو به عنوان شغل دوم انتخاب کنیم توانایی تمیز کردن دستشویی ها رو به نحو احسن داشته باشیم!!!!اها ماجرای انعطاف می دونی چیه؟؟اینه که وقتی تو با حقوق کم انترنی نمی تونی زندگی تو بگذرونی و کمرت زیر بار زندگی خم میشه از شکستگی کمرت جلو گیری کنه چون انعطاف بدنت طی دوران دانشجویی در ضمن گذروندن واحد تربیت بالا رفته!!!

الان من به این نتیجه رسیدم که خیلی خوشحالم که دانشجوی پزشکی هستم !!!!!!!

+ یه کابوس دیگه در 86/09/25ساعت 5 PM  توسط نا شناس  | 

روزی روزگاری زیر این گنبد کبود غیر از خدا یه چیز دیگه هم بود!!!یه چیزی که باعث شد خدا آدما رو به وجود بیاره و اونا رو در کنار هم دیگه قرار بده.یه چیزی که شاید جزی از خود خدا باشه ولی خدا قسمتی از اونو به ماها هم داد !!و شاید واسه همون یه چیزه که ما متفاوت شدیم ...شدیم سوگلی موجودات خدا!از فرشته ها بالاتر رفتیم جوری که همشون با حسرت به ما نگاه می کردن. چرا رو زمین دنبال فرشته می گردی وقتی که تو آسمونا ما آدما از فرشته ها بالاتر بودیم؟؟؟میدونی واسه چی؟؟؟واسه این که بین ما آدما یه چیزی به اسم دوستی وجود داره  ... همونی که اگه باشه دیگه همه بدیهیات رو زیر پا میزاره ...دیگه فاصله معنی نداره ...چیزی که با اون می شه قانون جاذبه رو نفی کرد چون در برابر یه دوست احساس بی وزنی می کنی...چیزی که مفهوم زمان رو از بین می بره و مکان در برابر اون بی معنی میشه...چیزی که ثابت می کنه دوستی یه انرژیه که به هیچ انرژی یا ماده ی دیگه ای تبدیل نمی شه همیشه موندگاره...تو این دنیای کوچیک واسه من یه خرد بزرگ بود که توش دوست و دوستی رو شناختم.خرد بزرگی که ماها رو با هم پیوند داد و شاید خودمون نفهمیدیم چه جوری این پیوند به وجود اومد ...مهم نیست چه جوری مهم اینه که موندگاره...شاید فاصله بینمون به وجود اومده شاید عوض شدیم شاید شاید شاید...اصلا این شایدا مهم نیست مهم اینه که ما هنوز هم دوستیم ...دوستیامونو از یاد نبریم ای دوست!!!!!!

+ یه کابوس دیگه در 86/09/09ساعت 7 PM  توسط نا شناس  | 

اینم اولین بارون پاییزی درست حسابیه !!!!واااااااااااای چه قشنگه وقتی قطره ها یکی یکی می خورن رو خاک درست مثل اینه که رو کویر دل ما آدما داره می خوره ووااایی چه حس قشنگیه این فرو رفتن بارون تو گل دل ما آدما!!!اصلا بی خیال بارون گفتنی نیست حس کردنیه!!!!!پس تمام
+ یه کابوس دیگه در 86/08/29ساعت 9 PM  توسط نا شناس  | 

امشب شب دیوونگیه !!البته اصلا عجیب نیست وقتی آدم امتحان بیو شیمی داره بیشتر از این ازش انتظار نمی ره !!!!وقتی یه عالمه شانت ریخته رو سرت و نمی دونی اولش کجاس آخرش به کجا می رسه اون وقت همه ی اینارو باید حفظ کنی خوب دیوونه می شی دیگه .وقتی باید بین DNA GIRASE & LIGASEانتخاب کنی ولی نمی خوای بی عدالتی بشه خب طبیعیه که قاطی کنی!!وقتی CRAIN یه چیز میگه و MESELSON هم یه چیز دیگه می گه خب تو این وسط چی می گی نخود؟؟!!!وقتی مخ ات دیگه تحمل نداره یه عدم تحمل ارثی فروکتوز(HEREDITARY FRU INTOLARENCE)چه اهمیتی می تونه داشته باشه؟؟؟وقتی rapaport cycle یه هو وسط embden cycle پیداش میشه خب یه ۵ واسه بیو شیمی وسط کار نامه زیاد مهم نیست !!!آخه وقت که زیاده حالا ۷ ساله نتونستی تموم کنی مهم نیست ۱۰ ساله تموم اش می کنی !!اصلا تموم نکنی این پزشکی عمومی رو چی می شه مگه؟؟؟فوق اش یه راننده تاکسی کمتر!!!
+ یه کابوس دیگه در 86/08/03ساعت 9 PM  توسط نا شناس  | 

می افتی تو سرازیری می دونی که نباید بری ولی این قدر شیب اش زیاده که به جای این که بتونی وایسی تازه سرعتت بیشتر می شه و اون قدر پایین می ری که بالاخره به پایین ترین نقطه می رسی حالا پشت سرات سر بالایه و جلوی روت هم سربالایه!خیلی عجیبه تو فقط یه سر پایینی رو پایین اومدی ولی الان بین دو تا سر بالایی گیر کردی...حالا باید چی کار کنی؟؟خوب ۳ تا راه داری یا می تونی سر بالایی پشت سر ات رو بالا بری یا سر بالایی جلوی روت رو!!یا اینکه همون پایین بمونی کدوم بهتره؟راه قبلی رو بالا بری که نتیجه اش همون سقوط دوباره اس یا بمونی که نتیجه اش پوسیدنه!!ولی اگه راه جلوی روت رو بالا بری چی می شه؟؟یعنی دوباره بعد اون یه سر پایینیه؟؟؟خوب ممکنه باشه ولی اگه وقتی بالا رفتی به یه دشت سر سبز رسیدی چی؟یه دشتی که می تونی توش بدویی به نرمی نسیم یه دشتی که با بلند کردن دست ات بتونی ستاره هاشو بچینی دشتی که چراغ اش ماهه و زیر اندازاش سبزه هایی به لطافت شبنم...همه اینا ممکنه ...حالا کدوم رو انتخاب می کنی از ترس یه سرازیریه دیگه همون پایین می مونی تا بپوسی یا اینکه دل می زنی به دریا و سر بالایی جلواتو می ری بالا؟؟!!تو رو نمی دونم ولی من میدونم می خوام چی کار کنم آینده ترسناکه ولی من می دونم که یه حامی دارم که همیشه با منه و منو تنها نمی ذاره پس من بالا می رم به امید دشت آرزوهام!!

+ یه کابوس دیگه در 86/07/20ساعت 9 PM  توسط نا شناس  | 

خب ...باید بنویسم وگر نه خفه می شم.خیلی وقته اون جوری که دلم می خواد ننوشتم .دلم می خواد از خوشی ها بنویسم ولی خیلی دور به نظر می آن .دوست هم ندارم که دیگه از بدی ها بنویسم دوست ندارم این جا تبدیل به یه ماتم کده بشه.

اگه ازت بپرسن که یه جمله در مورد خودت بگی تو چی می گی؟یه بار اتفاقی جمله ی یکی رو در مورد خودش خووندم نوشته بود:یه مداد با یه عالمه کاغذ! خیلی بهش حسودیم شد .فکر کن وقتی بتونی خودتو با یه مداد خالی کنی چقدر می تونی زندگی خوبی داشته باشی.

خوش به حال پتروس ! یه شب بیدار موند ولی یه تاریخ اونو شناخت یا دهقان فداکارو یادته؟؟اومد تو کتاب فارسی!!اچی کار کرد؟چه می دونم !می گن فداکار بودن اینا!ولی جدی جدی فداکار بودن ؟؟حتما بودن دیگه ...چون مردم می گن

دلم یه هیجان می خواد ولی زندگی این قدر یه نواخت شده که من افتادم به چرت و پرت گفتن...رسما دارم هذیون می گما.مخم پره می خوام خالی اش کنم ولی هیچی به ذهنم نمی رسه من فقط به چند جمله نیاز دارم می دونم یه چیزی تو اون گیرو گوشه های مغزم گیر کرده وقتی اونو پیدا کردم و تونستم به زبون بیارم حالم خوب می شه.میدونم ...وایییییییییییییییی خدایا قاطی کردم .کمک!!!

دوستای عزیزم با اینکه نظراتون برام خیلی ارزش داره ولی فعلا کامنتمو می بندم وبا اجازتون تا یه مدت بهتون سر نمی زنم!!

+ یه کابوس دیگه در 86/06/28ساعت 11 PM  توسط نا شناس 

یه لیوان رو میزمه بهش خیره می شم...خالیه... پس واسه چی رو میز منه؟؟؟چشمامو می بندم به این فکر می کنم چه روز خوبی داشتم ۲باره چشامو باز می کنم ...اااا...لیوان پر بود !!!خیلی عجیبه!!از این فاصله نمی تونم تشخیص بدم چی تو لیوانه .باید بلند شم...لیوان تو دستمه .پر آبه .ولی یه مشکلی وجود داره اونم اینه که این آب فوق العاده کثیفه.بوی بدی می ده!!!این این جا چی کار می کنه؟؟؟خسته شدم دیگه فکرم کار نمی کنه ۲باره چشامو می بندم وووااای چرا این قدر دل تنگم؟؟؟نمی دونم واسه چی!روز خوبی داشتم؟؟؟واقعا جوابی براش ندارم فقط می دونم این چند ساعت آخرش افتضاح بود حالا می فهمم من روز خوبی نداشتم چرا به خودم دروغ گفتم؟؟نمی دونم ...بازم نمی دونم ...چشامو باز می کنم ...هنوز لیوان تو دستمه. بهش خیره می شم...چیزی توش نیست .خالیه خالیه .انگشتام داخل اشو لمس می کنه ...خشکه ولی تمیزه!!!! 

 

+ یه کابوس دیگه در 86/06/26ساعت 7 PM  توسط نا شناس 

بابا جون قحطی اومده .قحطی سوژه قحطی موضوع اخه من از چی بگم؟؟از این بگم که این همه روز مسافرت بودم و خوب فکر می کنین من آدم علافیم(اشتباه نکن من خیلی هم کار دارم!!)؟از این بگم که تو این مسافرت با یه عالمه آدم باحال آشنا شدم که خب این جدید نیست من همیشه با آدمای باحال آشنا می شم!!!؟از این بگم که شب تو کوه با یه عالمه نره خر آب بازی کردیم که خوب اینم مشکل عرفی شرعی داره پس نمی گم؟؟از این بگم که با خرسای گنده رفتیم شهر بازی و تازه ساعت ۱ نصفه شب بر می گردیم خونه که اینو هم نمی گم ممکنه به گوش گشت ارشادیا برسه!!!؟از این بگم که بعد این همه خوش گذرونی دانشگاها داره شروع می شه که خب از این هم نمی گم چون می شه غم نامه؟؟از این بگم که بابا من حال درس خووندن ندارم که خیلی تکراری می شه؟؟؟؟بابا خب پس من از چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
+ یه کابوس دیگه در 86/06/19ساعت 0 AM  توسط نا شناس 

بازم دلم گرفته چرا وقتی دلم می گیره یاد این جا می افتم؟این دفعه می خوام فقط غر بزنم...

آخه این شد امنیت ؟؟؟بابا به جای این که اراذل و اوباش رو جمع کنند چرا ما هارو می گیرن؟؟؟نمی دونم شاید اونا ما رو اراذل و ااوباش می بینن ولی خدایی احمق تر و ترسو تر از این دیوونه ها ندیدم!!عجب دوره ای شده ...بچه که بودیم برامون پلیس نشونه ی اعتماد و امنیت بود .چه قدر شعر در موردش تو مهد می خوندیم.کلی ذوق می کردیم تو خیابون پلیس می دیدیم ولی الان چی؟؟!!! من به شخصه وقتی الگانس و اون ون های مزخرف رو می بینم ۴ ستون بدنم شروع می کنه به لرزیدن.با ما می خوان چی کار کنن؟؟می خوان احمق هایی مثل خودشون بشیم؟؟یعنی امثال من امنیت جامعه رو تهدید می کنن؟؟یا خود این آدمای ...؟؟نمی دونم شاید شما امنیت رو به خوبی حس می کنین ولی من دیگه در کنار یه جانی بیشتر احساس امنیت می کنم تا اینکه تو خیابون از جلوی این آدما رد بشم!!!چرا ما ساکتیم ؟؟یعنی کار درستیه؟؟!!

+ یه کابوس دیگه در 86/06/05ساعت 10 PM  توسط نا شناس 

دیروز دلم بد جوری گرفته بود.با خودم گفتم چی کار کنم که یه دفعه یاد خدا افتادم فوری آماده شدم و زنگ زدم به آژانس گفتم آقا یه ماشین می خوام واسه طرفای روشنایی البته یه خورده جلوتر می خوام برم یعنی طرفای یگانگی!!گفتن شرمنده خانوم ماشین نداریم

خیلی ناراحت شدم خواستم بی خیال شم ولی دیدم این همه آماده شدم بذار با تاکسی برم رفتم سر کوچه .چه ترافیک وحشتناکی بود حالا تاکسی کجا گیر می اومد.دیگه واقعا داشتم کم می اوردم ولی با خودم گفتم حالا که این جوریه من یکی کم نمی آرم پیاده می رم!!یا علی گفتم و راه افتادم!سر بالایی بدی بود خیلی سخت بود خیلی هم شلوغ بود همه داشتن همون طرفی می رفتن یاد حرف دوستم افتادم با خودم گفتم یعنی می شه من بالای اون سر بالایی برسم!!!ولی دوباره ناامید شدم چون دیدم وقتی این همه آدم با خدا کار دارن دیگه خدا به من که اکثرا فراموشش می کنم توجهی نمی کنه!!داشت گریه ام می گرفت .چشمامو بستم...یه لحظه احساس کردم یه چیزی عوض شد .چشمامو باز کردم...ووواااای من بودم و خدااااااااا!!!وای چه سکوتی !فوق العاده بود .به خدا نگاه کردم ووای چه لبخند آرامش بخشی ...گفتم:خدایا خیلی دلم گرفته...گفت:همیشه با تو هستم همه جا .پس ناراحت نباش چون من همه ی شادی های دنیا رو واسه تو آفریدم تنها نیستی چون که من همیشه همه جا با توام وتنهات نمی ذارم و ناامید نباش چون که من همیشه پشت توام پس برو جلو که من با توام...و من ایمان دارم که خدای من من رو تنها نمی ذاره...دوستت دارم خدایااااااااااااااااااااااا

+ یه کابوس دیگه در 86/05/13ساعت 10 PM  توسط نا شناس 

خب وظیفه ایجاب می کنه که به آپیم !!دروغ گفتم !!چرا چرت و پرت می نویسم؟!بذار آدم بشم!

امروز با آتنا طبق معمول قرار داشتم کافیه یک انسان دوپا فقط یک بار با من قرار داشته باشه تا بفهمه که من چه آأم خوش قولیم ولی آتنا هنوز اینو نفهمیده فکر کنین چقدر خنگ می تونه باشه!!!خلاصه من طبق معمول ۳۰ دقیقه دیر به سر قرار رسیدم و این آتنای خنگ تعجب کرده بود فکر کنین؟!!!!!

این از این !!من برای اولین بار آتنا رو خشمگین دیدم وایییییییییییخیلی قیافه اش هیجان انگیز بود ولی از اون جایی که آتنا فراموش کاره ۵ دقیقه بعدش یادش رفت که عصبانی باشه و دوباره شد همون ... من!!!

راستی امروز نتیجه ی کنکور رو دادن چرا دوست من خوب نشد؟؟!!!

 

+ یه کابوس دیگه در 86/05/09ساعت 11 PM  توسط نا شناس 

بالاخررررررررررررررررررررررررررره تموم شد هیییییییییییییییییییییییییی!!وای بعد از ۱ ماه بد بختی امتحانا تموم شد ووواااای باورم نمی شه خدایا قربونت برم نمی شد زودتر تموم اش کنی که من این قدر بد بختب نکشم؟؟!!خوب حرف خاص دیگه ای ندارم خب پس خداحافظ!!!!

+ یه کابوس دیگه در 86/04/31ساعت 8 PM  توسط نا شناس  | 

امروز امتحان   IT داشتیم.قبلا ۸ نمره از ۱۰ نمره رو گرفته بودم و امروز هم امتحانمون ۱۰ نمره ای بود .من بی ظرفیت هم با پشتوانه ی اون ۸ نمره درس نخوندم!رفتم سر جلسه...باورم نمی شد هیچی بلد نبودم ووووواااایییییی...خیلی بد بود به زور یه ۲  ۳ تایی رو زدم وقتی اومدیم بیرون همه قیافه ها علامت سوال بود ...خلاصه امتحان رو شروع کردیم به چک کردن .روز بد نبینین الهی تو زندگی من از اون ۴۰ تا سوال فقط ۶ تا درست نوشته بودم!!غیر قابل باور بود.نکته مهم می دونین چیه این که همه ۱۰ ۲۰ ۳۰ ۴۰ کرده بودن سر امتحان ولی من این کارو نکردم!!وووواای خدایا چرا این کار رو نکردم آخه ۱۰ ۲۰ ۳۰ ۴۰ مگه چه قدر سخت بود .احساس می کنم دوران بچگی نداشتم اصلا.اگه داشتم حتما یادم می اومد که ۱۰ ۲۰ ۳۰ ۴۰ کنم

نتیجه اخلاقی:به فرزندان خود اجازه بدهید که تا می توانند ۱۰ ۲۰ ۳۰ ۴۰ را تمرین کنند تا در آینده(دانشگاه)دچار مشکل نشوند!!!!

+ یه کابوس دیگه در 86/04/16ساعت 7 PM  توسط نا شناس  | 

    • تمامی اسامی مستعار می باشند و هر گونه تشابه اسمی اتفاقی است

دیروز آتنا نیش اش تا بنا گوشش باز بود من هم در معایناتم به این نتیجه رسیدم که احتمالا دچار افسردگی پس از زایمان شده !واسه همین اونو بردم بگردونم داشتیم همین جوری قدم می زدیم که یه هو کاملا اتفاقی رسیدیم بالای قله ی دماوند!دیدیم دلمون واسه سرسره بازی تنگ شده خودمونو پرت کردیم داخل سوراخ آتشفشان!وقتی رسیدیم پایین بهار رو دیدم!داشت تو گدازه ها شنا می کرد!گفتم:ااا تو اینجا چی کار می کنی؟؟گفت:تابستون گرمیه دارم آب تنی می کنم!دیدیم بهار شاده واسه همین ولش کردیم و همین جوری به پایین رفتنمون ادامه دادیم تا جایی که از اون ور زمین سر در آوردیم!اگه گفتی کجا بود؟!خوب معلومه آمریکا دیدیم حالا که اونجاییم یه سر هم به پرنیان بزنیم.رفتیم در خونه اش وقتی دید ما هستیم گفت برین گم شین پرستو می خواد بیاد حوصله ی شما دو تا رو نداره!خلاصه بی خیال شدیم یه تاکسی گرفتیم بر گشتیم ایران!تا برسیم شب شده بود .از سانفرانسیسکو تا تهران ترافیک نبود ولی جردن ترافیک بدی بود واسه همین شب رسیدم خوونه!وقتی رفتم خونه مامانم گفت گوشت نداریم منم رفتم به خانوم پاس بخش استاد تشریح جسد گفتم اونم اجازه داد من رون یکی از جسد ها رو بکنم خلاصه رون رو کندم و به مامانم دادم اونم یه آب گوشت مشت درست کرد و خوردیم!امروز صبح خونمون زلزله اومد زنگ زدم به اتنا گفت خونه ی ما سیل می آد تازه یادم اومد دیشب که زنگ زدم به پتروس فداکار واسه این که جواب موبایل اش رو بده انگشت اشو از تو سوراخ سد در آورد و واسه همین خونه ی آتنا اینا سیل اومده !دیگه از بس زمین بی خودی می لرزید حوصله ام سر رفت و رفتم بیرون!تو راه نوا رو دیدم داشت پمپ بنزین ها رو بار می کردمی برد گفتم :چی کار می کنی؟گفت:بنزین می خواد سهمیه بندی بشه!دیدم فایده نداره رفتم تیمارستان اون جا هم امتحان ورودی داشت.امتحان دادم قبول نشدم !پرسیدم:چرا؟!گفتن: دیوونه ها  دروغ نمی گن !!

    • متن بالا فقط برای دیوانه کردن شما بود و فاقد هر گونه ارزش قانونی است!!
+ یه کابوس دیگه در 86/03/23ساعت 3 PM  توسط نا شناس  | 

خوب یادتونه یه روزهایی می گفتم امتحان نیم ترم آناتومی دارم؟!!خوب طبیعتا هر امتحانی یه جوابی هم داره!خب امروز جواب امتحان آناتومی رو رفتیم گرفتیم!با استاد داشتیم می رفتیم طرف اتاق اش که یه صدای استاد استاد اومد .اطراف رو نگاه کردیم کسی نبود آخرش هم به این نتیجه رسیدیم که احتمالا جن زده شدیم بر گشتیم که با استاد گراممون به راه پر اضطراب!(آخه داشتیم می رفتیم جواب اامتحان رو بگیریم)ادامه بدیم که یه هو آقای ص مثل اجل معلق روبه رومون سبز شد البته با یه چیز عجیب تو دستاش!!یه نایلون پر میوه!!این آقای میوه فروش(!) گفتن :استاد میوه میل می کنین؟؟!استاد گفتن؟:به چه مناسبت پسر گلم(استادمون ترکه!از این سوالش تعجب نکنین!)آقای ص که مساله ترک بودن استاد کاملا براش حل شده بود به ما گفت:شما نمره هاتونو پیدا کنین تا من هم واسه استاد میوه پوست بکنم!!خلاصه ما به تفحص مشغول شدیم و آقای ص هم میوه ها رو پوست می کند و در درون دهان مبارک استاد می چپوند.چشم های استاد گرد شده بود .بچه ام بیچاره هنوز براش این یه معماس که چرا هر موقع می خواد نتیجه ی امتحان آناتومی رو بده هر چی میوه و دلستر و... وجود داره سر ریز می شه تو شکم اش؟؟!!من نمره امو بالاخره پیدا کردم ولی خیلی علاقه داشتم ببینم آیا این شیکرک بستن آقای ص نتیجه می ده یا نه!!!!!

+ یه کابوس دیگه در 86/03/13ساعت 9 PM  توسط نا شناس  | 

طبق معمول کلاسمون تموم شده بود و چون امتحان هم تا یه مدتی دست از سرمون برداشته بود تصمیم گرفتیم بریم علافی!هر چی فکر کردیم جای خاصی به مخ امون نرسید آخراش هم گفتیم بریم همین پارک رو به روی دانشگاه ,پارک لاله!چند روزی می شد خنده ی خونم پایین افتاده بود اونم واسه اینکه آتنا بد اخلاق شده بود حالا بگذریم که دلیل اش چی بود.خلاصه...به زور بردم اشون پارک .بعد از یه مدت راه رفتن رسیدم به وسایل بازی.وایییییی دلم پر زد واسه تاب بازی!این قدر اصرار کردم و این قدر نق زدم تا بالاخره حاضر شدن بیان بریم تاب بازی!!واییییی چه حالییی داد خدااااااااااااااااا بود.حالا چند صد بار این مقنعه هامون هم افتاد مهم نیست خلاصه داشتیم خوش می گذروندیم که ۲ تا پسر و یه دختر رد شدن و پسرا واسه ما دست زدن!!گفتم ااااا چی شد؟؟!!اونا گفتن برگرد می بینی!!برگشتم  دیدم اااااااااااااااااا مامورای پارک سوار بر موتور دارن از پشت ما رو می بینن!!منم اصلا به روی مبارک نیاوردم و ادامه دادم!!بیچاره ها دیدن نه من آدم بشو نیستم گفتن یا الله!!!!بعد تازه دوستام بر گشتن و اونا رو دیدن آتنا که داشت پس می افتاد !یارو گفت خانوما شما چند سالتونه؟؟کفتیم ۱۸ سال و اندی!!گفت :و الان در حال انجام چه کاری بودین می دونین که این قسمت مخصوص بچه هاس؟؟!!دختر های هم سن شما تشکیل خونواده دادن!!اون وقت شما دارین بازی می کنین؟؟؟!!من به خاطر خودتون می گم شخصیت اتون خرد می شه!!!آتنا هم تموم مدت داشت می گفت بله بله شما راست می گین!!اعصابم خرد شده بود .پلیسه بر گشت گفت مثل اینکه شما بدتون اومد من اینا رو گفتم!!(تو دلم گفتم نه بابا تازه دارم از خوشحالی عروج می کنم) گفتم :فکر نمی کردم واسه تاب بازی سنی تعریف شده باشه !شما حتی اگه ما بخندیم هم به ما گیر می دین چون نمی تونین شادی ما رو ببینین!!و در این جا خفه شدم چون آتنا این قدر سیخ زد تو کمرم که بد بخت سوراخ شد!!یاروو برگشت گفت:نه خانووم شما شاد باشین ولی لطفا این جوری نه و رفت...فکر می کنین ما نشستیم بعد از این گریه کردیم ؟؟!!نه سخت در اشتباه اید ما رفتیم الا کلنگ بازی کردیم!!و بعد هم از یه دست فروش آلاسکا های بهداشتی خریدیم و خوردیم !تازه اگه این دو تا پلیس به ما گیر نمی دادن به ما این قدر خوش نمی گذشت!!حالا دیگه کلی سوژه داریم !راستی آقای پلیس واسه ما اسم هم انتخاب کرد:انگشت نما!!!!

+ یه کابوس دیگه در 86/03/08ساعت 11 PM  توسط نا شناس  | 

سلام!!دیگه واقعا کم آوردم !نمی دونم چی بگم...البته اصلا نمی خوام غر بزنم که ۱شنبه امتحان نیم ترم آناتومی دارم!!خداییش جالب نیست که آدم تازه خرداد امتحان نیم ترم داشته باشه؟؟!!یادش به خیر قبلا ها  که مدرسه می رفتم این موقع در حال خود کشی(جون عمه ام)واسه پایان ترم بودم...اییییی بابا مثل اینکه پیر شدیم!!

+ یه کابوس دیگه در 86/03/04ساعت 8 PM  توسط نا شناس 

بهتره دیگه لفظ اردو رو به کار نبرم چون اردو رو یه هفته در میون نمی رن!!خلاصه دوباره با برو بچز رفتیم گلاب دره کلی حال داد هوا فوق العاده بود بعد شرط بندی هفت خبیث بازی کردیم قرار شد نفر آخر اگه دختر بود بره تو رودخونه قدم بزنه!و اگه پسر بود برقصه!!حالا فکر می کنین کی آخر شد؟؟!!خوب معلومه دیگه آقاتون سحر خانوم!!ووووووووای بچه ها گفتن حاضریم برقصی و تو آب رود خونه(که فوق العاده سرد بود)نرم ولی از اون جایی که من فوق العاده در زمینه ی رقص ماهرم!ترجیح دادم که برم تو رودخونه !بعد از اون هم کز کردمو همه ژاکت هاشونو به من بخشیدن!!البته من با یکی رفع نیاز کردم !!

+ یه کابوس دیگه در 86/02/27ساعت 10 PM  توسط نا شناس  | 

یه موقع اینقدر فکرهای مختلف مثل کرم های مزاحم تو مخ ات وول می خورن که با نوشتن سعی می کنی خالیشون کنی تا یه خرده اون مخ بد بخت ات استراحت کنه.یه زمانی هم مثل الان من اون قدر که مخ ات در خلا فرو رفته و هیچ فکری توش نیست که سعی می کنی با نوشتن اونو به فکر کردن مجبور کنی...وقتی یه استاد می پرسه :شما شادین؟؟!!بعد ۹۰٪ بچه ها می گن نه .اون وقت منی که سعی میکنم همیشه خوشحال باشم با خودم می گم خوب پس تو مشکل داری .تو دیگه حق نداری شاد باشی ...زشته.........!!!!!!!!!!!!!

چرا آآدمایی که شادن باید احساس عذاب وجدان بکنن؟؟خوب من چی کار کنم که سرعتم بالاه و درسی رو که بقیه ۷ ساعت براش می خوونن من ۱ ساعته تموم می کنم؟؟من ادعای IQ بالا ندارم فقط ساده گرفتم .خوب بابا اگه بلد نیستی شاد باشی خب چرا حال بقیه رو می گیری؟؟!!

فکر کن...این قدر بچه هامون داغونن که صبحا من که از شکلات بدم می اد یه شکلات می خورم و با خودم تکرار می کنم که تو به هر چی می خواستی تو زندگی ات رسیدی و این جوری به جنگ افسرده های دانشگاه می رم...اصلا مهم نیست که وقتی میری بیرون به قد شلوارو مانتوات گیر می دن یا اینکه چرا موهات معلومه!!!اصلا اینا مهم نیست.شادی های من مال خودمه و هیچ قدرتی نمی تونه اونو از من بگیره...شرمنده که زیاد شد ولی اجباری در خووندنش ندارم.

+ یه کابوس دیگه در 86/02/16ساعت 9 PM  توسط نا شناس  | 

memory card مخم کاملا پر شده فردا هم امتحان میان ترم حذفی بافت دارم بعد ۴ شنبه آناتومی شنبه بیوشیمی ...خدایا آخه 128mb هم ظرفیت بود که به من دادی ؟؟؟!!!این که با ۲ تا اسم پر شد بقیه اشو رو چی بریزم؟؟!!!

حالا خدا کنه فردا از الهامات بی نصیب نمونم!!

+ یه کابوس دیگه در 86/02/08ساعت 8 PM  توسط نا شناس  | 

دیروز روز جالبی بود با بچه های دانشکده رفتیم کوه اونم نه هر کوهی...کلکچال.واقعا حال داد.تازه دیروز بود که فهمیدم عجب بچه های باحالی داریم.هر کدوم واسه خودشون تیکه ای بودند.جاتون خالی اولش توسط برادران بسیج و سپاه محاصره شدیم.بعد تازه یادمون افتاد که این هفته هفته ی ارتشه و خوب کلکچال هم که خوراک برو بچ بسیجه.در نتیجه ما کمی صبر کردیم تا برادران صعود کنند و بعد ما با رعایت فاصله کوه نوردی خودمون رو شروع کردیم.راستی یکی از برادران بسیج چفیه ی خودشو به یکی از خواهران گروه ما که مصدوم شده بود اهدا کرد!!!بنازم این بخشندگی رو...

+ یه کابوس دیگه در 86/01/31ساعت 8 PM  توسط نا شناس  | 

جالبه ها ...بعضی ها واقعا پدیده هستند ولی تا حالا شده شما ببینین که اونا بگن ما پدیده ایم؟؟؟!!!حالا یه سوال دیگه اونایی که می گن ما پدیده ایم آیا واقعا هستند؟؟یا اینکه نه فقط واسه خودشون چایی می ریزن؟؟اصلا چه گیریه ...بابا همه پدیده ایم با این اعتماد به نفس هامون

+ یه کابوس دیگه در 86/01/22ساعت 11 PM  توسط نا شناس  |